پوریم

آن زمان که آدم خلق شد هرگز در این فکر نبود,روزی خواهد آمد که باید زمین را ترک گوید

پوریم

آن زمان که آدم خلق شد هرگز در این فکر نبود,روزی خواهد آمد که باید زمین را ترک گوید

هدیه‏ای برای جشن حنوکا (یاداشت چهلم)


صورت نوزاد متولد شده سفید و گرد بود. او پسری بود آرام با موهای مشکی مخملی و چشم‏های درشت و سبزی که با دیدگان خیره‏اش به اطرافیان می‏نگریست و توجه به همه خانواده بلکه غریبه‏ها را نیز جلب می‏کرد. گوشواره‏ای گوشتی در کنار گوشش بود. با ورود این نوزاد پسر هفت شبانه روز شادی و جشن در خانه ما برقرار بود. خداوند پس از سه فرزند دختر او را به ما داده بود. هر کس نامی را برای او پیشنهاد می‏کرد. تا عاقبت تورات قدیمی موروثی خانوادگی نام یازده پشت قبلی را به نام او رقم زد. مادر عزیزم دیگر کمتر فرصت پرداختن به درس و مشق ما را داشت و تمام وقتش به خانه‏داری و بچه‏داری و شب بیداری می‏گذشت پس از آن سال به کلاس سوم ابتدایی رفته بودم . ماه مهر رو به اتمام بود و برگ‏های درختان از سبز به زرد و قرمز و طلایی تغییر رنگ می‏دادند. هوای دلچسب پاییزی آبان ماه، تغییر فصل با رشد جسمانی و شروع بلوغ برایم همراه بود. در مدرسه خانم معلم از روی مطالب کلاس فارسی درس می‏داد و ما را تشویق می‏کرد. تصاویر کتاب را نقاشی و با خط زیبا و ریز و درشت کتاب‏نویسی کنیم. در این شرایط فرصت و وقت مادرم کم و کمتر می‏شد و مشغله کاری زندگی آنقدرها مجال کمک به ما را نداشت. با شروع آذرماه هوا کم کم سردتر شد. از دبستان که با همکلاس‏هایم به خانه می‏آمدیم تمام برگ‏های زرد و خشک درختان چنار مسیر راهمان را زیر پا لگد می‏کردیم. اگر برگی جا می‏ماند دوباره برمی‏گشتم و آن را له می‏کردم صدای خشک و قرچ شکستن آن حال مرا جا می‏آورد. سرم رو به آسمان و اطراف بود که آیا برگی دیگر در راه است یا نه.

آن روز به درب خانه که رسیدم همسایه‏ها را دیدم که با مادرم راجع به جشن حنوکا که فردا در کنیسای عراقی‏ها برگزار می‏شد حرف می‏زدند و قرار گذاشتند که همگی خانواده‏ها برای جشن به کنیسا برویم. ساکت بودم سرمای هوا آن روز مثل این بود که برف باریده، همه چیز حال مرا خراب می‏کرد به محض رسیدن به خانه برای یاد گرفتن دروس خود روی کتاب‏هایم افتادم. نفهمیدم چه موقع به خواب رفتم. دیدم مادرم بالای سرم نشسته است. برادرم در دستش بود مرا صدا زد و گفت بیدار شو. پرسید چی شده چرا ناهار نخورده خوابیدی؟ یک خبر خوب دارم مطمئن‏ام شنیدنش ترا خوشحال می‏کند فردا جشن است، جشن حنوکا، جشن روشنایی‏ها در مدرسه اتفاق کنیسای عراقی‏ها جشن است می‏‏خواهم همه شما را ببرم، تو می‏آیی؟ چی می‏خوری؟ چی می‏پوشی؟ چه‏ات است. جواب ندادم خودم را توی بغل مادرم انداختم و زار زار گریه کردم. گفتم دست‏هایم یخ کرده و درد می‏کند و سردم است. سرد. معلم حساب مرا به خاطر جدول ضرب جریمه کرد. هر کار می‏کنم آن را از حفظ نمی‏شوم. مادرم دستی بر روی سرم کشید. بچه را به کناری گذاشت و مرا در آغوش گرفت، صورتم را بوسید و نوازش کرد و گفت: حالا توی بغل من گرم می‏شوی، همه چیز درست می‏شود. اگر سردت است می‏خواهی برای فردا در جشن حنوکا ژاکت نو بپوشی؟ خودم آن را برایت می‏بافم طوری که آن را دوست داشته باشی. با تعجب و خوشحال سرم را بالا گرفتم و گفتم: البته. صورت مادرم با تبسمی که زیباتر از آن خنده‏ای هرگز ندیدم باز شد و گفت حالا بیا و غذا بخور، همین حالا شروع می‏کنم به شرطی که قول بدهی جدول ضرب را امشب بنویسی و بخوانی تا کاملا یاد بگیری. منهم قول می‏دهم فردا با ژاکت نو به جشن بروی، از فرط خوشحالی، لذت نوازش و بوسه‏های مادر و ژاکت تازه درد دست‏هایم را فراموش کردم. غذایم را که خوردم روی زمین نشستم و دفتر و قلم را به کار گرفتم. در نهایت تعجب دیدم مادرم ژاکت بافتنی قرمز را که برای خودش بافته بود و استفاده می‏کرد شکافت. خواهرم را نزد منیر خانم همسایه‏مان فرستاد و به او گفت: می‏خواهم یک ژاکت قشنگ با گل‏های برجسته درشت برای دختر عزیزم ببافم. او من و خواهر و برادرم را دور خود جمع کرد. با شکافته شدن ژاکت مادرم نخ‏ها به حرکت در آمدند و به دور دست‏های منیر خانم پیچیده شدند. مادر نخ‏های کاموا را دور هم کلاف کرد و آن را گرد و گردتر ساخت، 9 گلوله کاموای بزرگ شد. بلافاصله میل‏های بافتنی دانه‏های رج ژاکت را یکی یکی در خود گرفتند. میل‏ها در همدیگر می پیچیدند و نخ‏ها به دور انگشتان مادرم گره و باز می‏شدند. یک نگاهم به جدول‏نویسی بود نگاه دیگرم به دانه رج‏ها، دیگر دستم درد نمی‏کرد. تند تند می‏نوشتم با حرکت میل‏های بافتنی منهم عددها را پشت سر همدیگر به ردیف خوش خط‏تر از هر زمان می‏نوشتم. چندین بار گلوله کاموا قل خورد رفت ته اطاق دویدم آن را آوردم به مادرم گفتم مادر کی تمام می‏شه مادر گفت خیلی زود. ساعت 7 شب بود. شب که شد پدرم به خانه آمدند مادرم سفره را انداخت و شام آورد. پس از آن هر کسی به کاری مشغول بود، پدرم خسته بود و مشغول مطالعه روزنامه عصر، میل‏ها در دست‏های نازنین مادر می‏رقصیدند و حرکت آنها آن قدر منظم و حساب شده و با مهارت بود که گاهی اوقات شمارش دانه‏های کاموا برایم جا می‏افتاد. به خودم گفتم امشب جدول ضرب که تمام شد همراه مادر می‏نشینم تا از تنهایی خسته نشود. نیمه‏های شب بود که مادرم مرا بیدار کرد و گفت برو روی تخت بخواب دیر وقت است. او مرا نگه داشت و نیمه جلو بافت شده را روی تنم اندازه گرفت و گفت شب بخیر، از زور خستگی و خواب آلودگی نمی‏توانستم بایستم. گفتم مادر کی تمام می‏شه. مادر گفت خیلی زود برو بخواب. هیجان به خصوصی توی قلبم بود، فکر جشن فردا، نگاه کردن به نور شمع‏های درخشان منورای حنوکا و تیله‏های رنگی، فرفره‏های رنگی که به ما می‏دادند صدای موزیک و سرود. نور، شیرینی و شکلات جذابیت یک مهمانی و رقص و تصور یک جشن تمام عیار به اتفاق دوستان یهودی‏ام یا همسایگان و مراسمی که همه ساله برگزار می‏شد اتفاقی بهتر از آن بود که می‏توانستم تصور کنم.
روز بعد مادرم قبل از رفتن به دبستان صورتم را بوسید و گفت امروز روز خوبی است من و خواهرم به قصد مدرسه روانه شدیم. بعدازظهر ساعت 2 که به خانه رسیدم مادر هنوز مشغول بافتن بود. ژاکت یقه و آستین‏اش هنوز بافته نشده بود. ولی قسمت‏های پشت و دو طرف جلو آماده بود. گل‏های قشنگی روی آن به صورت برجسته نقش بسته بود. همسایه‏مان منیر خانم نزد مادر نشسته بود و با دلسردی می‏گفت دیشب تا حالا خودت را برای چه به عذاب انداختی؟ این ژاکت دو روز دیگر هم تمام نمی‏شه ولش کن. مادرم گفت قول به دخترم دادم،‌ امروز 2 ساعت دیگر جشن شروع می‏شه. مادر با بی‏حوصلگی فرصت کوتاهی می‏خواست تا کار را تمام کند و من دلم شور می‏زد کم کم ساعت شروع جشن نزدیک و نزدیک‏تر می‏شد. ژاکت بافته شده هنوز تمام نشده بود. همسایه‏ها جمع شدند و با همدیگر رفتند و به اصرار مادر دو خواهر دیگرم با آنان همراه شدند. من و مادر ماندیم. دل نگران خیره به دست‏های مادر نگاه می‏کردم و ساعت حدود 7 بود که دگمه‏های ژاکت دوخته شد. چه ژاکت قرمز قشنگی. یک ژاکت نو و گرم، آستین‏های آن سر دستش برگشته بود. یقه آن مدل روز ب ب بود و دگمه‏های طلایی لباس مادرم روی آن خودنمایی می‏کرد. جیب‏ها برای حفاظت دست از سرما بافته شده بود و در نهایت ژاکت مورد استفاده مادرم تبدیل به نخ کاموا و سپس ژاکتی نو و قشنگ برای من تبدیل شده بود. مادرم صورتم را بوسید و گفت آن را بپوش روی تنت ببینم. بی‏قرار بودم روی پاهایم بند نمی‏شدم گفتم مادر متشکرم خیلی دوستتان دارم، دیر است برویم. مادرم در حالی که از شب زنده‏داری و کار طاقت فرسا خسته بود گفت تو برو با بچه ها برگرد من می‏مانم شام درست کنم و در حالی که از اضطراب حضور در جشن حنوکا قرار نداشتم دوان دوان خود را از خیابان سزاوار به خیابان آناتول فرانس، کنیسای عراقی‏ها رساندم در نهایت تعجب وقتی که وارد شدم که جشن رو به پایان بود، دوستانم با دیدن من خوشحال شدند و دسته‏جمعی به طرفم آمدند و پرسیدند تا حالا کجا بودی نمی‏دانی چه جایزه‏هایی گرفتیم. تئاتر بود، سرود خواندیم و شیرینی دادند، جایت خالی راستی چرا این قدر دیر آمدی؟ در حالی که بغض گلویم را می‏فشرد و سرودها و آواهای یهودی را بازخوانی می‏کردم و در دلم به رقص درآمده بودم. ژاکت گلبافته شده با دگمه‏های طلایی روی تنم را به آنها نشان دادم و گفتم برای این ژاکت، مادرم قول داد و آن را دیشب تا چند دقیقه پیش برایم بافت تا بپوشم براستی قشنگ است!!!
دوستانم با تعجب پرسیدند به همین زودی با غرور فراوان فریادگونه گفتم بله به همین زودی!
این جشن حنوکا برای من بهترین حنوکا بود. آن شب با همکلاس‏هایم شب خوبی را گذراندیم، هنوز یادها و چهره‏های آنان، ژاکت بافته شده به رنگ قرمز با گل‏های برجسته به دست مادرم، یک یادگار و هدیه فراموش نشدنی
است.

نظرات 1 + ارسال نظر
دختر کورد دوشنبه 24 بهمن‌ماه سال 1390 ساعت 07:05 ب.ظ http://www.hatav1367.blogfa.com

سلام دوست خوبم. ممنون از اینکه بهم سر زدید. با افتخار لینکتون کردم.

منم خوشحالم که بهم سر زدید!!
خوشحال میشم بازم بیایی!
با آرزوی موفقیتت!

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد