پوریم

آن زمان که آدم خلق شد هرگز در این فکر نبود,روزی خواهد آمد که باید زمین را ترک گوید

پوریم

آن زمان که آدم خلق شد هرگز در این فکر نبود,روزی خواهد آمد که باید زمین را ترک گوید

فکرتان را عوض کنید تا زندگی‌تان تغییر کند!!(یاداشت سی ونهم)


העולם דומה במראה. מה משקף. אם אתה ידידותי ומלא אהבה, אם לעזור לאחרים, עולם ידידותי, בסיוע מהסוג שלך יסופקו. העולם הוא מה שאתה.

دنیا به آیینه بزرگی شباهت دارد. آنچه را که هستید، منعکس می کند. اگر دوستانه و پر مهر و محبت هستید، اگر به دیگران کمک می کنید، دنیا رفتاری دوستانه، محبت آمیز وکمک کننده با شما خواهد داشت. دنیا همان چیزی است که شما هستید.


ادامه مطلب ...

חח עם כוברא(حسنک با کبری چت می کند)-(یاداشت سی و هشتم)

خدمت ایرانی های عزیز

یک از فامیلهامون در ایران یک متنی را برایم خوند خیلی از آن خوشم اومد. درباره آن از فامیلمون پرسیدم گفت: در این شعر شخصیتهایی هستند که برای همه ی ایرانیها در زمان کودکی وقتی که به مدرسه می رفتند خاطره است. که یکی از بزرگان ایران، به وسیله ی این شخصیتها به زبان امروزی از بزرگترین مشکل مردم امروزی(دروغ) صحبت کرده است. وخیلی ساده و زیبا آن را نوشته است.

من هم به خاطر اینکه هم زبانی های عزیزم از این شاهکار ایرانی لذت ببرند آن را به زبان مادریم نوشته ام.


לילה  אך חזר הביתה.

شب شده بود امّا حسنک به خانه نیامده بود.

זמן  זמן לא בבית.

حسنک مدتهای زیادی است که به خانه نمی‌آید.

הוא נסע לעיר לאן בג'ינס צמודים .

او به شهر رفته و در آنجا شلوار جین و تی‌شرت‌های تنگ به تن می‌کند.

במקום להאכיל את החיות כל בוקר מול המראה שלה הופך את הג'ל בשיער.

او هر روز صبح به جای غذا دادن به حیوانات جلوی آیینه به موهای خود ژل می‌زند.

שיער הוא כמו צמר.

موهای حسنک دیگر مثل پشم گوسفند نیست!

כפי שהוא עושה זהב שערו.

چون او به موهای خود گلد می‌زند.

היום שהיה לשוחח עם כוברא, אמר כוברא כי החלטה נלקח;

دیروز که حسنک با کبری چت می‌کرد ،کبری گفت: که تصمیم بزرگی گرفته است؛

כוברא החליט לעזוב ולא לפטפט אתו;

کبری تصمیم داشت حسنک را رها کند و دیگر با او چت نکند؛

הוא נהג לשוחח עם .

چون او با پترس چت می‌کرد.

תמיד המחשב יהיה לשבת ולשוחח.

پترس همیشه پای کامپیوترش نشسته و چت می‌کند.

ראיתי את מחסום חור

روزی پترس دید که سد سوراخ شده

אבל את הכאב שלו אצבע לו שיחה נהדר.

اما انگشت او درد می‌کرد چون زیاد چت کرده بود.

הוא לא ידע עד הסכר נשבר ברגע;

او نمی دانست که سد تا چند لحظه‌ی دیگر می‌شکند ؛

וזה היה שקוע הצ'אט.

و از این رو در حال چت کردن غرق شد.

כוברא החליטה הרכבת להלוויה שלו ללכת אדמה.

برای مراسم دفن او کبری تصمیم گرفت با قطار به آن سرزمین برود.

אבל ההר היה נופל על הפסים

اما کوه روی ریل ریزش کرده بود

אבל ההר ראה הפסד משועמם;

ریزعلی دید که کوه ریزش کرده اما حوصله نداشت؛

והלב שלו לא רוצה לשים.

ریزعلی سردش بود و دلش نمی‌خواست لباسش را درآورد.

היה לי פנס קטן, אבל לא להסתבך.

ریز علی چراغ قوه داشت اما حوصله‌ی دردسر نداشت.

הרכבת סלעים התפוצץ.

قطار به سنگ‌ها برخورد کرد و منفجر شد.

כוברא הנוסעים מתו.

کبری و مسافران قطار مردند.

אבל לא משנה כמה קטנה הלכתי הביתה.

اما ریز علی بدون توجّه به خانه رفت.

כמו הבית שורק היה עיוור.

خانه مثل همیشه سوت و کور بود.

דליה של הבעל כבר כמה שנים, זה בסדר, אין אורחים לא קרואים.

الان چند سالی است که کوکب خانم همسر ریز علی مهمان ناخوانده ندارد.

אני אפילו לא קורא את אורחיו.

او حتی مهمان خوانده هم ندارد.

האורחים שלו לא משועממים.

او اصلاً حوصله‌ی مهمان ندارد.

אין כסף להאכיל את אורחיו הבטן.

او پول ندارد تا شکم مهمانان را سیر کند.

בבית יש לה ביצים וגבינות, אך לא בשר.

او در خانه تخم مرغ و پنیر دارد اما گوشت ندارد.

הרכישה האחרונה שלו הייתה בוכה זאב נמכר בשר בשר חמורו.

او آخرین بار که گوشت قرمز خرید چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت.

אבל הוא התלונן לא בוכה הזאב.

اما او از چوپان دروغگو گله ندارد.

כי העולם שלנו אינו בוכה הזאב.

چون دنیای ما خیلی چوپان دروغگو دارد.

מדוע סיפורים אחרים הספר יפים.

به همین دلیل است که دیگر درکتاب‌های دبستان آن داستان‌های قشنگ وجود ندارد.