دمدمای غروب کنار یه ده قشنگ , توی دشت سر سبز یه <بابائی> وایساده بود .
می خواست مناجات کنه !
روبه آسمون کرد و گفت : خدایا خودتو به من نشون بده !
یدفعه یه ستاره دنباله دار از این ور آسمون به اونور آسمون پر کشید !
طرف که تو باغ نبود دوباره گفت : خدایا با من حرف بزن !
یهو صدای چهچه یه بلبل سکوت دشتو شکست ولی ....
بازم گفت : خدایا لااقل یه معجزه نشونم بده !
یدفعه صدای گریه یه بچه که همون وقت بدنیا اومده بود , دشتو گرفت .
یارو بازم نگرفت !
گفتش لااقل دستتو بزار روی سرم !
خدا از اون ور آسمون دستشو آورد گذاشت رو سر اون مرد .
مرد که حوصلش سر رفته بود با دستش پروانه سفید خوشگلی که روسرش نشسته بود رو پر داد و رفت !
ta onjaei k yademe morde bodi ...
chi shod zende shodi ?!
نه دوست عزیز ارشا خیلی وقته از این دنیا رفته!!!!
من پسر عمه اش هستم. که فقط دارم وبلاگش رو اداره می کنم.
motmaeni ?!
ama man injor fekr nemikonam
نمی دونم چی بگم. راستش خوددانی!!
مجبورت نکردم که باور کنی!
به هر حال ممنونم که اومدی
با آرزوی موفقیتت در زندگی