پوریم

آن زمان که آدم خلق شد هرگز در این فکر نبود,روزی خواهد آمد که باید زمین را ترک گوید

پوریم

آن زمان که آدم خلق شد هرگز در این فکر نبود,روزی خواهد آمد که باید زمین را ترک گوید

פדרו הוא ...-یه بابائی و خدا ...(یاداشت پنجاهم)


دمدمای غروب کنار یه ده قشنگ , توی دشت سر سبز یه <بابائی> وایساده بود .

می خواست مناجات کنه !
روبه آسمون کرد و گفت : خدایا خودتو به من نشون بده !
یدفعه یه ستاره دنباله دار از این ور آسمون به اونور آسمون پر کشید !
طرف که تو باغ نبود دوباره گفت : خدایا با من حرف بزن !
یهو صدای چهچه یه بلبل سکوت دشتو شکست ولی ....
بازم گفت : خدایا لااقل یه معجزه نشونم بده !
یدفعه صدای گریه یه بچه که همون وقت بدنیا اومده بود , دشتو گرفت .
یارو بازم نگرفت !
گفتش لااقل دستتو بزار روی سرم !
خدا از اون ور آسمون دستشو آورد گذاشت رو سر اون مرد .
مرد که حوصلش سر رفته بود با دستش پروانه سفید خوشگلی که روسرش نشسته بود رو پر داد و رفت !

نظرات 2 + ارسال نظر
Nima دوشنبه 21 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 05:25 ب.ظ http://www.MidNight-Cafe.blogsky.com

ta onjaei k yademe morde bodi ...
chi shod zende shodi ?!

نه دوست عزیز ارشا خیلی وقته از این دنیا رفته!!!!
من پسر عمه اش هستم. که فقط دارم وبلاگش رو اداره می کنم.

Nima دوشنبه 21 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 07:52 ب.ظ http://www.MidNight-Cafe.blogsky.com

motmaeni ?!
ama man injor fekr nemikonam

نمی دونم چی بگم. راستش خوددانی!!
مجبورت نکردم که باور کنی!
به هر حال ممنونم که اومدی
با آرزوی موفقیتت در زندگی

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد