نهال کوچک را پدر در اولین سالگرد ازدواجش کاشت . در طول سی و پنج سال زندگی مشترک روز و شب از آن نگهداری می کرد و با عشق و علاقه ای خاص به آن می رسید . پیرایشش می کرد ، آب می داد و گاه مدتها عاشقانه به آن خیره می شد . شاید گذشت سالهای زندگی مشترکش را در وجود آن جست و جو می کرد.
درخت قد برافراشته و شاخه ها را به هر سو گسترانده بود و گهگاه شاخه های جوان و ضعیفش را به رقص با نوای باد تشویق می کرد. درخت مغرورانه رشد می کرد و تنها به آسمان چشم دوخته بود . شاید تمام این عشق و توجه را به خود نسبت می داد و چرا نه؟ هیچ یک از فرزندان به یاد نداشتند که به درخت نزدیک شده باشند . پدر این اجازه را از آنها سلب کرده بود.
نسترن زمانی که پنجره را گشود تا هوای اطاق تغییر کند. چشمش به درخت افتاد . همچون صاعقه زده برجایش میخکوب شد. صحنه عجیبی بود . برگهای سبز درخت به رنگهای زرد و خاکستری و آبی و سبز مبدل شده بودند . مبهوت به این منظره نگاه می کرد که باد خفیفی وزید و برگ ها به راحتی از شاخه جدا ساخت. نمی توانست باور کند برگ ها با چنین باد ملایمی فرو ریزد. نگاه نسترن خیلی زود به مادر معطوف شد . او بی پروا به طرف درخت می دوید و در حالیکه دست ها را به دو سو گشوده و می چرخید ، می خندید.همه چیز غریب بود . مادر چه چالاک می دوید. نمی دانست شاد است یا غمگین . در لبخندش چیز گنگی فریاد می زد.حسی به او می گفت که مادر قصد انجام کاری را دارد که باید از دیگران پوشیده بماند . این را برق نگاهش می گفت. مادر سعی می کرد برگهای خاکستری روی زمین را زیر قدم های خود له کند . پدر در بالکن نشسته و از دور شاهد ماجرا بود . چند لحظه ای به مادر و درخت نگاه کرد. کنار پای پدر کلاغی بی صدا نشسته و چشمان ریزش خط سیر نگاه پدر را دنبال می کرد. پدر از جا بلند شد. کلاغ پرواز کرد. روی درخت بالای سر مادر نشست و چند برگ سبز و خاکستری از زیر پایش برزمین فروریخت . پدر با گامهای راسخ به سوی آنها قدم برداشت و بی توجه به مادر کنار درخت ایستاد . دردست او یک سبد مملو از برگهای رنگارنگ بود. دست در میان سبد برد. برشاخه های درخت نشاند . مادر در حالیکه لبخند مرموزی برلب داشت همچون شاهینی که شکار مورد علاقه اش را یافته در میان سبد چنگ انداخت و برگهای ابی را انتخاب کرد و با ولعی سیر ناپذیر شروع به پیوند دادن آنها به درخت نمود . هر چند لحظه ای به پدر چشم می دوخت تا انعکاس عملش را در چهره پدر بیابد. اما پدر مثل همیشه سرش به کار خود گرم بود و توجهی به مادر نداشت . کارش که به پایان رسید بدون توجه به مادر به جای خود بازگشت و از دور به درخت چشم دوخت. آنچنان محو دیدن برگهای سبز شده بود که متوجه نشد زیر برگهای آبی روی زمین گودالی گشوده شد و مادر را به کام خود کشید.
پدر همچنان به درخت و جای خالی مادر چشم دوخت . هیچ واکنشی از او دیده نشد. نه تاثر و نه شادمانی . اما لبخند شاد مادر در آخرین لحظه رضایت را فریاد می زد. نسترن همچنان ایستاده واز پشت پنجره به این صحنه ها نگاه می کرد. بدون این که از دستش ساخته باشد. نه پاهایش حرکت داشت و نه صدایش صدا.
ביום השנה הראשונה לנישואיה לאביו של נטיעת עצים קטנה. לקח מים ועוד רומנטי כשזה היה מדהים. אולי אחרי שנים של חיים משותפים הייתי לבדוק את זה.גאוות עץ גדל, וחפש לשמים. אולי כל האהבה ותשומת הלב שלהם לתת, ומדוע לא? אף אחד מהילדים הייתי צריך ללמוד כדי להיות קרוב לעץ. הם הכחישו את רשותו של האב.נ כאשר החלון נפתח לשינוי אוויר חדר. טיילור נפלה עצים. כמו ברק פגע הייתי מרותק. זה היה מחזה מוזר. עלים ירוקים של העץ הפכו צהובים ואפורים, כחולים וירוקים. הנוף נראה המום כשהרוח נושב והעלים מופרדים פחות בקלות מהאגף. הוא לא האמין שהוא עוזב את הבריז הקריסה. נ 'פנה לחפש בקרוב לאם. הוא רץ היישר אל תוך עץ וידם להיפתח והסתחרר משני הצדדים, צוחק. הכל היה מדהים. אמא רצתה זריזה. לא ידע הוא שמח או עצוב. הבלעדיות צורחת משהו בחיוך שלה. אמרה לה שהאמא שלה הולכת לעשות משהו שצריכה להישאר נסתר מאחרים. הכח אמר שזה נראה. אמא ניסתה למעוך את העלים אפורים על הרצפה מתחת לרגליים שלך. יושב במרפסת היה אביו של העד. רק הביט בעץ האם. קרואו לשבת בשקט ליד עיניו של אביו של אביו ייראה אובדן קו הזנה. האבא קם. עורב. אמא ישבה על עץ מעל ירוק והאפור קרס תחתם. צעדים חזקים כלפי אביהם והאם נכנסו עמדו ליד העץ. היד שלו הייתה סל מלא של עלים צבעוניים. יד, סל הטווח. להציב עץ.מדי כמה רגעי עיניו של האב לעמוד בפני אב מוצא תפירה כדי לשקף את הפעולה. אבל האבא שלו תמיד עשה את העבודה שלו היה טיפול חם ואימהי. ללא קשר למי שהסתיים אמו חזר למקום של תפרים מסביב לעץ שלהם. הם לא מבינים שהעלים היו עלים לדעוך לבור כחול ירוקים בשטח נפתח ולקחו את אמו לחיך.אביו של העץ האם ותפרי מושב. לא הייתה שום תגובה ממנו. גם אושר ולא צער. מחייך אמא שמחה ברגע האחרון, אבל שביעות הרצון של צרחות. נ 'עדיין עומד מאחורי הקלעים מסתכלים על החלון. להתבצע ללא החטאה. לא יכל להזיז את הרגליים ולא נשמע קולו.
حضرت داوود کوچکترین پسر "ییشای" از سبط یهودا بود که در منطقه افرات در شهر بت لحم زندگی می کردند. بنابر آنچه در کتاب مقدس آمده، حضرت داوود از اولاد "روت موآوی" ، همسر "بوعز" بوده است و 40 سال بر بنی اسرائیل سطنت کرد(876 تا 836 قبل از میلاد) از چهل سال پادشاهی ، هفت سال و 6 ماه آن ، حکومت بر یهودا در حبرون بود و 33 سال بر کل اسرائیل و یهودا در اورشلیم (شموئل 5: 4-5) .
حضرت داوود در دوره حکومت شائول (اولین پادشاه بنی اسرائیل) به دربار او راه یافت . در جلد اول کتاب سموئیل (شموئل فصل 16) می خوانیم که به دو علت حضرت داوود نزد شائول پادشاه ارزش یافت . "یکی از خادمین در جواب وی گفت اینک پسر ییشای بت لحمی را دیدم که به نواختن ، ماهر و صاحب شجاعت و مرد جنگ آزموده و فصیح زبان و نیک منظر است و خداوند با وی می باشد" در فصل 17 همان کتاب می خوانیم که شائول پادشاه داوود را با کلاه، زره و شمشیر خود مسلح نمود ولیکن داوود نتوانست با آنها راه برود زیرا با آن وسایل عادت نکرده بود. داوود به شائول گفت ب این سلاح ها نمی توانم بروم زیرا در استعمال آنها مهارت ندارم. پس از آن چون حضرت داوود توانست با گلیات بجنگد، نظر شائول را به خود جلب کرد و نیز نظر به این که او در جنگ با کفار موفقیتی به دست آورد، مورد لطف پادشاه واقع شد و داماد وی شد.علاوه بر این ، او با یوناتان پسر شائول دوست صمیمی بود. شائول به داوود مشکوک می شود و تصور می کند که او در این فکر است که سلطنت را از جانشینانش برباید. هنگامی که داوود می فهمد که شائول قصد کشتنش را دارد از او می گریزد . در این زمان بود که چهارصد نفر از اشخاصی که در تنگنا بودند و زندگی تلخی داشتند گرد او جمع شدند.
בנו הצעיר, הדוד, " האלילים של שבט יהודה, שהיה בעיר בית הלחם חי. אז מה יש בתנ"ך, צאצאו של נביא הדוד, אישה "רות "בועז" כבר 40 שנים שישראל (876-836 לפנה"ס) על התקופה של 40 שנים, שבע שנים ושישה חודשים, לשלוט על יהודה בחברון, ועל כל ישראל ויהודה בירושלים במשך 33 שנים ( 5: 4-5).במהלך נביא דוד השאול (המלך הראשון של ישראל), בית המשפט מצא אותו. בכרך הראשון של סמואל (פרק 16) אנחנו קוראים כי נביא דוד אל שאול המלך שווה משתי סיבות.דוד המלך, קסדה, חרב, שריון והצטייד איתם, אבל דוד לא יכל ללכת, כי המכשירים לא היו בשימוש. שאול אמר לדוד, (ב) השימוש בכלי נשק אלה לא יכול ללכת כי אין להם כישורים.יונן הבן של השאול היה חבר קרוב. שאול הדוד הוא חשוד וחושב שהוא חשב ששלטונו של יורשיו, לגנוב. כאשר הדוד הבין שהשאול הולך בורח . זה היה בשלב זה כי ארבעה אנשים שהיו בעת צרה והכאב של חיים שהתקבצו סביבו.