زرگل با پاهای برهنه و کوزه ای بر دوش ، روی شنهای داغ صحرا قدم می گذاشت. صدای خلخال هایش در سکوت صحرا طنین می انداخت .نور در آینه های کوچک جلیقه اش منعکس می شد و سایه اندام بلندش بر شن ها با او جلو میرفت. باد می وزید .دامن بلندش به دور پاها می پیچید و راه رفتن را برایش مشکل می ساخت.
ضربات شلاق گون شن های ریز بر صورتش، چشمان سیاه او را به درد آورد.شاید طبیعت هم به مقابله با او برخاسته و قصد داشت او را از راهش باز گرداند .اما او بی توجه به جلو گام بر می داشت .خورشید هم از بالای کوه تفتان با پاشیدن انوار گرمش خودنمایی می کرد سراپای دختر بلوچ مرطوب و دانه های درشت عرق بر پیشانی اش خودنمایی می کرد، کلافه بود. دلش می خواست می توانست چهره اش را در آینه های کوچک لباسش ببیند. او همیشه از دیدن زیبایی اش لذت می برد اما این بار قصد دیگری داشت آشوب دل را در چهره اش جست و جو میکرد .خود می دانست بانی اتفاق امروز تنها خودش می باشد .وسوسه های او قلندر را تحریک کرده بود.
ادامه مطلب ...