پوریم

آن زمان که آدم خلق شد هرگز در این فکر نبود,روزی خواهد آمد که باید زمین را ترک گوید

پوریم

آن زمان که آدم خلق شد هرگز در این فکر نبود,روزی خواهد آمد که باید زمین را ترک گوید

همچنان منتظرم(یاداشت چهل ودوم)




همچنان در جستجوی عشق تا بیابم

در کنارش بنشینم تا ابد بستایم
تو کجایی که همه پاکی عشق از توست
همه ناباوریهایم با تو خواهد شد سست
تو کجایی که نگاهی به نگاهت بکنم
سیر شوم از هر نگاه دیگری دل بِکَنم
تو کجایی که همه هستی را در منِ دیوانه ببینی
آسمانی بشوی، نه چون مردان زمینی
تو کجایی که با هم به تکامل برسیم
نو شویم و پرگشاییم و از اینجا برویم
تو کجایی که صداقت را با تو بشناسم
با سخنهای خود افکارت را من بنوازم

تو کجایی که برای یافتنت چه ها کشیدم

گاه به خیالم که تویی،سوی دیگری دویدم

سفر(یاداشت چهل ویکم)



همه شب دلم با کسی می گفت

سخت اشفته ای ز دیدارش

صبحدم با ستارگان سپید

می رود می رود خدا نگهدارش

من به بوی تو رفته از دنیا

بی خبر از فریب فرداها

روی مزگان نازکم می ریخت

چشمهای تو چون غبار طلا

تنم از حس دستهای تو داغ

گیسویم در تنفس تو رها

میشکفتم ز عشق و می گفتم

هرکه دلداده شد به دلدارش

ننشیند به قصد ازارش

برود چشم من به دنبالش

برود عشق من خدا نگهدارش

اه اکنون تو رفته ای و غروب

سایه می گسترد به سینه ی راه

نرم نرمک خدای تیره ی غم

می نهد پا به معبد نگهم

می نویسد به روی هر دیوار

ایه هایی همه سیاه سیاه