سخن در آفرینش کردم آغاز
درون پرده این سان می زنم
ساز
یکی در وادی حکمت بپویم
به قدر عقل خود رمزی بگویم
چنین فرمود استاد سخن گوی
کاربر بود او به چوگان خرد گوی
که پیش از آفرینش قادر پاک
که عرش را آفرید و چرخ و افلاک
دره ، حقیقت را مدفون کرد
و هیچ کس به دنبال گمشده اش نرفت
آتش ، یادها را نابود کرد
و هیچ کس به نجات آنها دست دراز نکرد
همگان فقط گریستند بررفتگان
و تاریخ همچنان تکرار میشود
شرر نگاهت پروانه را سوزاند
شمع ماند و بدنامی